تبليغاتX

وسیع باش و تنها سر به زیر و سخت

وسیع باش و تنها سر به زیر و سخت

بزرگ باشم يا كوچك فرقي نمي كند ، چشمهاي تو زودتر از حرفهاي من تمام شد...

...حوصله هيچ كس و هيچ چيزو ندارم...

...حتي اينجا و حتي تو رو...


با اون نشستي و به من خنديدي

بگو ببينم به كجا رسيدي

خوبيش همين بود كه تو رو شناختم

درسته بردي ولي من نباختم

نفرين نمي كنم دلم نمياد فقط ديگه دلم تو رو نمي خواد

دلم مي خواد به روز من بيفتي پيش يكي بفهمي خيلي مفتي


منتظر آخرين باش...

+نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت10:18توسط #نازنین# |
سکوت درد:

دردهاي من جامه نيستند تا ز تن در آورم

نعره نيستند تا ز ناي جان برآورم

     دردهاي من نگفتني...

   درهاي من نهفتني است...

دردهاي من گرچه متن دردهاي زمانه نيست

درد مردم زمانه است

مردمي كه نام هايشان،

جلد كهنه ي شناسنامه هايشان در مي كند

من ولي تمام استخوان بودنم،

لحظه هاي ساده سرودنم   درد مي كند

انحناي من روح من

شانه هاي خسته ي غرور من

تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است

كتف گريه هايم بي بهانه

بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است

   دردهاي دوستي كجا؟

   دردهاي پوستي كجا؟

اين سماجت عجيب،پا فشاري شگفت دردهاست

دردهاي آشنا ،دردهاي كهنه ي لجوج.

اولين قلم ،حرف درد را ،

در دلم نوشته است

با گلم سرشته است ،

دفتر مرا

دست درد مي زند ورق، شعر تازه مرا

پس در اين ميان من از چه حرف مي زنم؟

درد حرف نيست

درد نام ديگر من است

من چگونه خويش را صدا كنم؟...

 پ .ن ۱)می دانی...درد را از هر طرف بنویسی درد است...

پ .ن۲)می خواهم در این کثیف ترین لحظه ها به نهایت تنهایی و درد برسم.دیگر نمی گذلرم حرفهای دلم بازیچه ی لبهای دروغان شود.دیگر ثانیه هایم را با کسی تقسیم نخواهم کرد...هیچ کس...

+نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت12:1توسط #نازنین# |
بازی...:

هواي حوصله ام ابريست...

بيا كمي بازي كنيم...

اما من از بازي هفت سنگ بدم مي آيد.مي ترسم اينقدر سنگ روي سنگ بگذاريم كه بينمان ديوار سنگي تا به آسمان رود...پس بيا لي لي بازي كنيم كه بعد از هر رفتني ، برگشتي باشد...

 پ .ن ۱)گريه هام كه سوي چشامو برد.عطرتم داره از پيرهنت مي پره.نمي خواي برگردي؟

نمي خواي پيدا شي كه من دستاتو محكم بگيرم؟نمي خواي پيدا شي كه پروازمو پر پر كني؟

پ .ن۲)مرا در کلوپ مجردها هم بخوانید.

 

ادامه مطلب
+نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت14:7توسط #نازنین# |
تتککرراارر:
 

 

درخيال من اين بود كه بي فكر به او ثانيه ها نمي گذرند

درخيال من اين بود كه بدون خيره شدن در چشم او ديگر توان ديدن ندارم

درخيال من اين بود كه تنها آرامكده ام،هر جا كه باشم،آغوش اوست

درخيال من اين بود كه بدون شنيدن صداي او باور نميكنم

درخيال من اين بود كه اگر دستم را نگيرد راه به جايي نتوانم يافت

درخيال من اين بود كه اگر او نباشد من باشم چه؟....من نباشم چه؟

درخيال حاكم بر روحم....بر قلبم.....بر چشمم....بر مغزم

من چنين ميپنداشتم و تصور مي كردم

اين مسير را تنها نپيمودم

ولي در اين احساس تنهايم

احساس سرد سر درگمي

هزاران علامت سوال و تعجب....

من چه كردم!؟

من چه نكردم كه مرا مستحق ديد؟!!؟

من چه بايد ميكردم؟!؟

مگر او چه كرد،كه كرده اش را اينقدر بزرگ يافت!!!؟

چه درديست پذيرفتن اين حقيقت كه تنها انديشه او مرا به انديشيدن واداشتن بود

بار سنگينيست...

درد سنگين....

نگاه سنگين ....

ويك دنيا ثانيه،ثانيه هاي سادگي....گمان در زلال غرق شدن ولي از زلال دور شدن

و به كدورت ميل كردن

قدري نداشت براي او اين همه احساس

آري اين همه احساس

چه قدر مفت شده ارزش عشق واژه ها كه ديگر عشق واقعي را قدري نيست

"عشق واقعي"

و چه ساده به عشق واقعي من لبخند سردش را نثار كرد ورفت.......

ذلا لت است؟حقارت است؟

هر چه هست مرا ذليل و حقير نكرد.

مقصر من بودم....شايد اگر قلبم را براي نثار در كف دستانم نمي گذاشتم

اينقدر ساده نبود شكستنش...

اما به يك حقيقت ايمان دارم...

"من عاشق شدن را آموختم"

عاشق شدن مي داني؟؟؟

به دور از هر طمع و خواسته اي

خواستن را ميداني؟

نه!نميداني...

چون آن گلي كه بوييدنش تنها نشاط من است،اگر ميدانست

براي بي عشق نوازش شدن، چيده نميشد براي تزيين يك لحظه از يك دم يك غريبه...و سپس پوسيدن!و تمام شدن...

شايد وقت آن فرا رسيده كه بپذيرم

اين گوش صداي تكراري مرا نمي شنود

اين چشم نگاه همواره با عشق مرا نمي بيند

اين دست ديگر گرماي دست مرا حس نمي كند

شايد بايد باور كرد اينبار

حقيقت تلخ تكراري شدن را...

 

 پ .ن۱)باید بره اما اگه بره..اینهمه رفتن اما برا رفتن این می ترسم...باید تمرین کنم...

پ .ن۲)اگه آدما تکراری نمی شدن اگه با اومدن آدمای جدید گرد کهنگی رو آدمای قبلی پاچیده نمی شد...

 

+نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت13:5توسط #نازنین# |
دلكم:


دل مي سپاريم و دل مي شكنيم و دل تنگ مي شويم

و دل گير مي مانيم و دل شكسته...

يك روز به خود مي آييم و مي بينيم كه دلي نمانده كه باآن سر خوش و مست باشيم.......

 

پ . ن1 ) ولي من با همين دلكم ، به اندازه ي وسعت تنهاييم شادم!

پ . ن2 )خدايا شكرت...دمت گرم!

+نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت18:29توسط #نازنین# |
.... تولدم مبارك....

http://xs141.xs.to/xs141/09314/124711.jpg

حوّا منم،كه آبستن تاريخ بوده ام ،

من
که پسرانم
یکدیگر را گردن بریدند
تا قوی ترین شان
صاحب زیباترین خواهران خود شود
منم
کنار چشمه، خمیده،
رخت چرک آیین اجدادم را
هی چنگ می زنم...
همانم
که تمام دنیا وکیل من اند
-"
بعله!"
تا زنی در دورها کِل بکشد
و مال شما شوم
به قیمت هزار و سیصد و شصت و هفت سکّه ی بهار آزادی،
که قابل اخم هایتان را
ندارد هیچ...
منم،
که به مشت های سنگین مستی تان
عادت نمی کنم
و پای کبودی چشم هام
هی سُرمه می کشم
هی سایه می زنم...
حوّا منم
با قابلمه ی کوچکم در دست
با خراش های بزرگم در قلب،
پشت دیوارهای بلند زندان شهر
به انتظار ملاقات بی حوصلگی تان
تحلیل می روم...
حواستان کجاست؟
چادر به سر نشسته ام اینجا،
جوراب خوب می فروشم
ارزان،
و چشم بی رمقم
به دست های نا مهربان شماست
که در تاریکی جیب های بی برکت تان
آسوده خفته است...
حوّا خود منم،
با ساق های بلند و
نگاه مست،
پشت ویترین سکس شاپ ها
عمری ست منتظرم؛
منم که با چشم های سیاه و
بخت سیاه،
کنار خیال های رنگ رنگ شما
پرواز می کنم...
منم که فروخته می شوم
به 50 هزار تومان
به 100 دینار،
150
دلار.
منم که توی رختخواب شما
هی بغض می کنم
هی آه می کشم...
حوّا منم
که در ازدحام باغ وحش بی نظیرتان
به لطف برق یاقوت و الماس های تنم
طاووس خوش خرام خمارتان شده ام؛
اما شما
تمام شاهدان ساکت رنجم،

- هزار بار دریغ
-

.

.

كه آدم نبوده ايد...


پ . ن 1)در شلوغ ترين ،اما تنهاترين روزهام    تولدم مبارك      11/مرداد/

پ . ن 2)ي دل مي گه برم برم....ي دلم مي گه نرم نرم

پ . ن 3)فعلا

+نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت19:1توسط #نازنین# |
این روزها غمگینم:

این روزها کسی ما را نمی شناسد...صدای شکستن غرورمان را نمی شنود...
این روزها کسی نیم نگاهی به دلٍ خستهُ ما نمی کند...چه زود به دست افسانه ها سپرده می شویم ...

 چه راحت ما را ازخودمان می گیرند و دوباره قلبهایمان را به خودمان پس می دهند...

چه آسوده ما را می شکنند .امروز دلم می خواهد با تو حرف بزنم...با تو نجوا کنم، برای تو اشک بریزم و برای تو بمیرم... دلم برای خنده هایت تنگ شده، صدای گرم و دلنشینت هنوز در گوشم طنین انداز است.....

+نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت12:2توسط #نازنین# |
آشفته شدیم...:

 

http://xs940.xs.to/xs940/09255/vaghti184.png


آِشفته شدیم
آشفته شدن کار ما شد.
حکم همین بود.
ویرانی بود.
در بازداشتگاه متروک،
حرمت را نمیخواستیم
که اگر شکسته شود،
دلشکسته باشیم.
دوستانی که در تاریکی
همنفس ما بودند،
در روشنایی چراغها
چهره های هولناک داشتند
موذیانه وقتی
آیینه ها را بیصدا و آرام شکستند
اعتدال در آیینه های شکسته
بی اعتبار شد
فر وشکوه
همراه عاشقانگیها
به میان خطوط شکستۀ آیینه ای
عمر م را به بادهای غریبانه پیچاند  
و به بطالت برد
در شکستگیها
واژه ها رج به رج
به تقلب میرفت.
چاره نبود
آشفته شدیم.
عشق،
به ضیافت حیوانات سمی افتاده بود
و به زهر
عاشق میکشت.تقلب با لبخند
سروری میکرد
وقتی پرندگان حرامزاده باشند،
پرواز،
تمرین قاتلان است.
چاره نبود
آشفته شدیم
ما دیگر شانه بر گیسوان خواهرانمان
ندیدیم.
گمان به توفان بود
چاره نبود،
آشفته شدیم،...
وآشفته شدن
کار ما شد....
(مسعود کیمیایی)


 

+نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت13:14توسط #نازنین# |
دلگيرم از اين شهر سرد،اين كوچه هاي بي عبور....:
http://xs539.xs.to/xs539/09180/95275.jpg

مي روم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه ي خويش

به خدا مي برم از شهر شما

 دل شوريده ي ديوانه ي خويش

سلام ...يادش بخير...همين كلمه بود كه از خيليا  دريغش كرديم و به صورت خيليا بي بهونه پاچيديم.

سلام دوستاي ديروزي..

سلام رفقاي امروزي...

خوبين؟با سر نوشت چه مي كنين؟سر نوشت با شما ها چه كرد؟...

ما كه راضيم.بدك نيس.خدا رو شكر.خودم گفتم اين دنيا دو روزه و جمعه هاشم تعطيله...!

مسافرم.......

اسباب اثاثيه اين ذهن خسته و بخيه اين دل شكسترو بايد عوض كنم........!

مي رم كه كمرنگ شه اين شهرو خاطره هاش و بعضي از آدماش...........

مي رم ي جوني بگيرم و كينه و دل تنگي و عشق و جا بذارم و بيام.......

                                                                                 باميد ديدار

                                                                                    #نازنين#

 

شعر زير براي يكي از دوستاي گلمه ،‌.با اسم تنها... برام كامنت مي ذاره.

 من که  رفتم بنويسيد دمش گرم نبود 
صدا بود ولي نرم نبود بنويسيد

خانه در خاک و خدا داشت ، تماشايي بود
بنويسيد   یه خط مانده به تنهايي بود

بنويسيد که با ماه ،کبوتر مي چيد
از لب زاغچه ها بوسهء باور مي چيد

بنويسيد که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت

دلش از زمزمهء نور عطش مي باريد
ريشه در ماه ، ولي روي زمين مي جوشيد

بنويسيد زبان داشت ولي لال نشد
بنويسيد که پوسيد ولي کال نشد

پُرِ طوفان غزل بود ولي سيل نداشت
بنويسيد که دل داشت ولي ميل نداشت

پنجه بر پنجرهء روشن فردا مي زد
وسعت حوصله اش طعنه به دريا مي زد

بنويسيد به قانونِ عطش ، آب نداد
و کسي کودک احساسش را تاب نداد

سرد و سرما زده از سمت کوير آمده بود
کودکي بود که در هياتِ پير آمده بود

تا صداي دل خود چند تپش فاصله داشت
گاه با فلسفهء
 تنهایی... کمي مسئله داشت...

بنویسید که...

 http://xs139.xs.to/xs139/09180/150250.jpg

رو در و ديوار اين شهر همش از تو يادگاره....

+نوشته شده در جمعه 8 خرداد1388ساعت17:1توسط #نازنین# |
باز دوباره.......:

 

http://xs139.xs.to/xs139/09186/119417.jpghttp://xs139.xs.to/xs139/09186/woow808.jpghttp://xs139.xs.to/xs139/09186/stop_5f96pja5231.jpg

عاشق شده اي ؟ خيال پرداخته اي.

دنياي بدي براي خود ساخته اي .

اين پرنده هزار گونه بازي دارد.

آدم ها را هنوز نشناخته اي ....

 هيييسسسسسسسسسسس.

باز دلم بي تاب شده...تنگ شده...

نه.آروم بگير........

چي مي گي دختر؟!ورود ممنوع قلبتو خاك گرفته ؟!

يادت رفته وسيع باش و تنها و .........

تجربه رو تجربه كردن ديوانگيست......

يادت رفته كشتيش؟! احساستو مي گم .دوست داشتن و دلتنگيتو مي گم.

يادت رفته فمنيست تمام عيار بودي؟!

تو بهترينشو نو داشتي...

مي خواي مثه بقيه باشي؟شنبه ها عاشق جمعه ها فارغ؟! ي هفته سر خوش ي هفته داغون؟!

بعد بره لاي بقيه پرونده هاي خاطرات  بايگاني و اشك چشم و شب زنده داري؟!

نه.من نمي ذارم.

همه رو با هم بايد داشته باشي.تنهايي وسيعي مي خواد،سر به زيري مي خواد،سختي مي خواد....

 وسيع باش و تنها و سر به زيز و سخت....                                                                                                          

                                                                                                      #نازنين#

+نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت12:8توسط #نازنین# |